و از طرف تمام بچه های وبلاگ نویس به شما خوشامد میگم

|
||||||||

بوسه يعني خلسه در اعماق شب
بوسه يعني مستي از مشروب عشق
بوسه يعني آتش و گرماي تب
بوسه يعني لذت از دلدادگي
لذت از شب، لذت از ديوانگي
بوسه يعني حس طعم خوب عشق
طعم شيريني به رنگ سادگي
بوسه آغازي براي ما شدن
لحظه ايي با دلبري تنها شدن
بوسه سر فصل كتاب عاشقي
بوسه رمز وارد دلها شدن
بوسه آتش مي زند بر جسم و حان
بوسه يعني عشق من ، با من بمان
شرم در دلدادگي بي معني است
بوسه بر مي دارد اين شرم از ميان
طعم شيرين عسل از بوسه است
پاسخ هر بوسه ايي بوسه است
بهترين هديه پس از يك انتظار
بشنويد از من فقط يك بوسه است
بوسه را تكرار مي بايد كرد
بوسه يعني عشق وآوازوسرود
بوسه يعني وصل جانها از دو لب
بوسه يعني پر زدن، يعني صعود



دارم از لحظه ای مینویسم که پا به قلبم گذاشتی از لحظه ای که خیس شبنم حضورت
شدم آن زمانی که چشمانم میزبان اشکهای بیقرارم گشت لحظه ای که شمعدانی نگاهم
را نوازش کردی...
یادت هست؟؟
آن شبی را که برایم از خودت گفتی
لرزش دستانم و گونه های ترم را چطور؟؟
وقتی شنوای سرنوشتت شدم ... شاهد غصه هایت ... چقدر برایم سخت بود شنیدن حرفها و
غصه هایت...
به خود نهیب میزدم چرا از شنیدن حرفهایش اینگونه بیقرار شدی؟ چرا دستانت میلرزد؟ این
اشکها را برای چه می ریزی؟ مگر در قلبت چه می گذرد که تو را اینگونه خراب کرده است؟
ولی هر چه فکر کردم پاسخی برای این سوالها نداشتم با زبانم عشق را انکار میکردم ولی
چشمانم بنای رسوایی دلم را گذاشته بود لرزش تنم که از سرمای اتاق نبود از دلواپسی
اطلسی های عشقم بود همه و همه تکرار یک چیز بود و مفهوم عمیق دوست داشتن را برایم
تکرار میکرد...
و حالا شدم عاشقی دیوانه که هر لحظه بی تاب تر میشود و در اقیانوس دلداگی گم گشته است
تو دلیل همه نفس هایم هستی ... سرآغاز همه غزلهایم ... حرف از پاییز بزنی من تمام وجودم
خزان میشود ، با زمستانت من یخ میزنم ، در بهارت شکوفا میشوم و تابستانت را عاشقانه
میپرستم.....
میخواهم بدانی چه قدر وجود مهربانت را دوست دارم ... چه قدر از بودنت به خود می بالم
از عشقت و از پاکی احساست ... باور کن عزیزم عاشق شدنم تقصیر من نبود تقصیر
چشمان تو بود....
من آسمان را با آن همه عظمت و بزرگی نمی خواهم دل دریا یی ات برایم کافی است... برای
زنده بودنم هوا نمی خواهم در حوالی خیالت باشم زنده ام...

من آن موجم که آرامش ندارم
به آسانی سر سازش ندارم
هميشه در گريز و در گذارم
نمی مانم به يکجا بی قرارم
سفر يعنی من و گستاخی من
هميشه رفتن و هرگز نماندن
به هنگامی که دنیا فکر ما نیست
برای مرگ هم در خانه جا نیست
اگر خاموش بشینم روا نیست
دل از دریا بریدن کار ما نیست








